تبليغاتX
اللّهُمَّ كُنْ لِوَلِيِّكَ الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ صَلَواتُكَ عَلَيْهِ وَعَلى آبائِهِ في هذِهِ السّاعَةِ وَفي كُلِّ ساعَةٍ وَلِيّاً وَحافِظاً وَقائِدا ‏وَناصِراً وَدَليلاً وَعَيْناً حَتّى تُسْكِنَهُ أَرْضَك َطَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فيها طَويلاً
دل خاکــــی

دل خاکــــی

گویند سنگ لعل شود در مقام صبر..... آری شود،ولیک به خون جگر شود

 

 

مـــــ ــــن     و     او

 

 

                       و تـــــکرار این تـــــرانه....

 

 دانلود کلیک کنید...

نوشته شده در دوشنبه 10 بهمن1390ساعت 17:7 توسط دیوونه مهربون| |
 

 

دلتنگی

خوشه ی انگور سیاه است

لگد کوبش کن

لگد کوبش کن

بگذار ساعتی

سر بسته بماند

مستت میکند اندوه

شمس لنگرودی

 

 

بازم دنبالم  اومد...صبح...ظهر...شب...نباشه دلتنگش میشم...اما به کی بگم فعلا نمیخوامش؟؟؟!!!!!!

نوشته شده در شنبه 8 بهمن1390ساعت 17:58 توسط دیوونه مهربون| |
 

 

سلاممممممممممممممم

خوبین؟

وای...وای...قرار بود به درخواست لیلی 27 دی پست بذارم...اما مگه وقت شد؟

اول که نهان عزیزم بود...بعد زهراجان....بعد هم عمو وحید و خانومش بعد از قرنی اومده بودن خونمون که نمیشد بیام پای سیستم...

چند روزی که نهان اینجا بود...گفتیم و خندیدیم وگشتیم...خیلی خیلی خیلی خوش گذشت...چقدر سر خوابیدن میخندیدم...حضورش تو روحیه هممون تاثبر مثبت داشت...دختر همسایه بالایی اومده...نهان تو اتاق خواب بود...به هوای امیرعباس اومد تو اتاق...تو تاریکی نهان و دیده...اومده یواشکی به من میگه دوستت خوشگله ها...یادم رفت اسپند دود کنم...ساعت 2 شب اهل بیت یادش افتاده بود....بلند شده بود اسپند دود کرده بود...بساطی داشتیما....

زهرا هم که اینجا بود...کلی سر به سرم میذاشت...چند بار بهم گفت دیوونه!!!چپ چپ نگاهش کردم...میگه عالم و ادم بهت میگن دیوونه هیچی نیستا....من میگم چپ نگاه میکنی...چاقو دستم بود...گفتم تیزی رو ببین دستم...صورتتو خط خطی میکنما...اینقدر سر این خندید...که صدای اهل بیت و امیر در اومد....میگه چشمات در عین مهربونی...چقدر خشنه...ادم ازش میترسه...(همکارمم چند بار که خشن نگاش کردم...میگه تو رو خدا به من اونجوری نگاه نکنین...)مواظب خودتون باشین دیگه خلاصه...

خب لیلی سا خواسته بود از بچگی هام...بنویسم....اول بگم که مه رو جان...ممنون که این مدت همراهم بودی....و پا به پای وبم اومدی...

راستش من تو بچگی...فوق العاده شیطون بودم...طوری که زمان و زمین و به گریه مینداختم...البته من که یادم نمیاد...

بازی هامون میشد خاله بازی و لی لی...یه قل و دوقل...و اسم بازی...اگه دختر خوبی بودیم...و اذیت نمیکردیم....فاطمه...ابجی بزرگه برا عروسک هامون لحاف و تشک و متکا درست میکرد...امان از روزی که اینا زمین می موند...یا گم میشد...باید کلی اصرار میکردیم تا برامون دوباره درست کنه...لی لی هم همیشه تو کوچه بازی میکردیم...که ساعت خودشو داشت...نمیذاشتن زیاد تو کوچه باشیم....

یه روزایی که میدونستیم مامان بیرونه و دیر میاد...میرفتیم دخترای همسایه رو صدا میزدیم و وسطی بازی میکردیم..

چقدر بازی ها پاک و بی الایش بود....

یه سوپری بود نزدیک خونمون....از بس من میرفتم...مغازه...آمار همه جنس هاشو داشتم...خبر به داداش ابی رسید...(دوست صمیمی داداشی بود)و رفتن منو قدغن کرده بود...اما من جیم میزدم و میرفتم باز...

مامانه که همیشه از شیطنت های من ذله میشد...به داداش ابی شکایت میکرد...ایشون هم نامردی نمیکرد و تنبیه میکرد...تنبیه مون این بود که تو تابستون..تو افتاب ظهر...پابرهنه  تو حیاط بایستیم...منم که پوست کلفت....مگه میومدم خونه...مثه سیب زمینی تو روغن بالا و پایین میپریدم...تا بالاخره مامان دلش راضی نمیشد و باز وساطتت میکرد...(داداش ابی از من و زهرا همیشه حلالیت میخواد...میخوام بهش بگم...اگه خودت یه ساعت تو افتاب تیرماه وایستی میبخشمت...(شوخی بود))

خونه ما سر نبشه...بین دو تا چهار راه میشه....قدیما...اشپزخونه یه طرف حیاط بود و اتاق ها یه طرف...من وقتی این راه و میرفتم و میومدم....همیشه سوت میزدم...که بابا همیشه تذکر میداد...که صدات میره بیرون....یا همیشه در حال خوندن بودم...هرچند من سوت خودمو میزدم...وقتی هم بابا یه چی میگفت...میگفتم صدا از کوچه س...من نبودم....فداش بشم الهی....

لیلی سا ...کافیه عزیز؟!!!!

قبلنا تو وبم از خودم نوشته بودم...دوست داشتین بخونین...اینجا کلیک کنید...

 بعد از چند وقت با بانوی فروردین اس ام اسی صحبت کردیم...اس ام اس هاشونم مثه نظرهاشون گرم و دلنشینه...برای بانوی خوبمم دعا کنین که انشالله به زودی سلامتیشو به دست بیاره...

تولد بهمن ماهی های عزیز...مبــــــــارک...

                                      عزیز رقیه...مریم...مـــــــه رو...فاطمه...علی(داداش نهان)

 

 ریز و درشت...خرد و کلان...چاق و لاغر...دراز و کوتاه...

دوستتوووووووووووووووووون دارم...

 

دوباره نوشتم...برای یکی از دوستای وبلاگیم دعا کنین...پارمین عزیز امیدارم هر چه زودتر سلامتیتو بدسا بیاری....

نوشته شده در چهارشنبه 5 بهمن1390ساعت 18:0 توسط دیوونه مهربون| |
 

پلکلان محبت تا آسمـــان برپاست... 

دعام کنین...

اللهم صل علی محمد و ال محمد و عجل فرجهم....اللهم کل الولیک الفرج....اللهم صل علی محمد و ال محمد و عجل فرجهم...

 

نوشته شده در یکشنبه 2 بهمن1390ساعت 11:17 توسط دیوونه مهربون| |
 

سلام...

خوبین؟؟؟

فکر کنین...یه ساعته دارم مینویسم...بعد یهوویی پای نهان بخوره به کیس و همش بپره...من به این شیطون که هنوز به دنیا نیومده چی بگم؟؟؟!!! تازه میخنده میگه...خاطره شد...و حتما خیر بوده...توجیه و لذت ببرین...

الانم اینجا نشسته داره قره قوروت میخوره....اینجوری از مهمون هاتون پذیرایی کنین...

اول اینجا رو بخونین!!!کلیک کنید

سال قبل تو این فکر بودم که میزبانش باشم...و امسال شب تولدش میزبان وجود نازنینش هستم....پس قبول کنین...به هرچی فکر کنیم اتفاق میوفته...اینم نمونه ش...

مهربون نازنینم...تولدت مبارک...

امشب کنارهم...کنار شمع های رنگی کوچیک...کنار سعید و امیرعباسم...چشماتو بستی و ارزو کردی...امیدوارم ارزوهات رنگ حقیقت به خودشون بگیرن...

کلی حرف داشتما....پاشو زد به کیس خاموش شد...همش پرید....پرو پروو برگشته میگه...حالا هی غر بزن...هی بگو....الان من اینکارو کرده بودم...منو کشتونده بوداااااا....شرمنده نازنینم...این جشن بازم اونی نبود که من میخواستم...

فردا شب من و نهان هستیم...۲۳ شب به بعد...اگه دوست داشتین و وقت کردین ...خوشحال میشیم دور هم باشیم...بهونه ای بشه برا شب نشینی...بله دیگه...دعوت کردم ازتون..

دو روز تو گوشی مرخصی زدم..مامان دعوتمون کرده...اصرار که بیایید ساوه...فداش بشم طوری میگفت بیایید که انگار دو در خونمون فاصله داره...

اگه چیزی یادم اومد....بازم میام مینویسم...

در پناه خدای خوبم...

 

 

 

نوشته شده در پنجشنبه 22 دی1390ساعت 0:58 توسط دیوونه مهربون| |
 

بیب بیب هووووووووووووووورا

نهـــــــــــــــــان اومد....

نوشته شده در چهارشنبه 21 دی1390ساعت 11:16 توسط دیوونه مهربون| |
 

زنگ زدم بهش...میخنده...میگه هنوز باورم نمیشه دارم میام...من فدای تو بشم که صدای گرمت مثه ابِ رو اتیش...خستگیم در رفت...

تو راهه...صبح کنارمه...

اخ جووون...بازم بغلش میکنم و میبوسمش...

اقا منصوری زهرا هفته ابنده میاد...مهمون اصل کاری...صبح اینجاست انشالله....حدس تون غلط بود...

دکتر شریعتی توصیه میکنه...با این سه تا حتما رفیق بشین...آسمان شب....اتش زمستان...دریا..

 

نوشته شده در سه شنبه 20 دی1390ساعت 19:57 توسط دیوونه مهربون| |

 

 

 

سلام...

خوبین؟؟؟؟؟؟؟؟

ببقشین با پست قبل ناراحتتون کردم...

بعضی از دوستان هم با نظرات خصوصی شرمندم کردن...مثه پست های قبل اگه نمینوشتم اروم نمیشدم...نوشتم تا از ذهنم بگذره...هرچند...همیشه تو ذهنمه...

وقتی یه حسی داری و نمیتونی به طرفت بگی چه کاری میکنی؟؟؟تو دفترم شروع کردم به نوشتن....نامه هایی که هیچ وقت نخواهی خواند...مخاطبش هم هر کسی میتونه باشه...مثلا اهل بیت ...ماه...زهرا...یا حتی همین اقا منصوری و دیوونه و خورشید.... هرچند همیشه سعی کردم حسمو به طرف مقابل بگم....اما خب پیش میاد دیگه...

بهش میگم عزیز زندگی من کیه؟!میخنده میگه من....بعد با یه قهقهه میگه میدونی شترمرغ زندگی من کیه؟؟؟میگم کیه؟!با حالت کش دار میگه...شمایی دیگه...اخه من به این چی بگم؟؟؟من کجا شبیه شتر مرغم؟!شما که عکس منو دیدی قضاوت کن...

دوباره مثه چندماه پیش شدم...عجیب میزنم تو پر و بال...

مهمونم داره میاد....بیب بیب هووووورا...

زهرا داره لحظه شماری میکنه....امتحانش تموم بشه...بیاد اینجا...میگه...من بیام...باید خونه بمونم تا از سرکار بیایی؟میگم بله...میگه نمیشه بیام سرکارت؟گفتم نه....اونجوری همکارم تا عصر شوهرت میده...خاله زنکه شدید...خداجون شرمنده..

 خدایا نیرو و صبر بده...تا شنوه ی خوبی براش باشم...

ممنونم که کنارم هستین...ممنونم که با حرفاتون با نگاهتون...دید منو نسبت به مشکلات وسیع میکنید...خدایا ازت خالصانه ممنووووووووووووووونم که دوستای خوبی سر راهم قرار دادی...

همیشه تو سجده بعد نمازم میگفتم...خدا یا منو ببخش...دیروز گفتم خدایا...ممنونم که منو بخشیدی...خیلی بی اختیار اینو گفتم و عجیب به دلم نشست...

خانومه پرستاره...میگه چقدر این همراه های ادمایی که از روستا میان...........هستن(شرمنده .من نگفتما)گفتم همه جا همه جور ادم پیدا میشه...ربطه هم به روستایی و شهری نداره...برگشته میگه از وقتی فلانی رئیس ج م ه و ر شده...اینجوری شدن...مردم روستا میخوان ادمو بخورن....من موندم به این فرد تحصیل کرده چی بگممممممم؟!!!!!!!!!!

 

زمزمه وار نوشتم....کاش میشد یه قراری بذاریم این طرفا...دوستای وبلاگی دور هم جمع میشدیم...

دوستتون دارم...مواظب دل هاتون باشین...

دیوونه مهربون...رفتی زن سماق فروش شدی؟!بابا نقده رو ول کن بیا دیگه...دلمون برات تنگ شد...

 

پست دی ماه ۸۹ و خوندم....دیوونه همون دیوونه س...فقط نمیتونه باز بنویسه...چه حرفا میزدم قدیما...کلی نظرات و خوندم و خندیدم و دلتنگ شدم...بانوی مهربونم...بوی بارون عزیزم....اقا خلیل و ردپا...جاتون خالیه...

نوشته شده در یکشنبه 18 دی1390ساعت 22:11 توسط دیوونه مهربون| |
 

 

س ل ا م . . . 

مرغ عشق مون مُــــــرد...

یادگاری محمدعلی م بود...چهارسال مهمون خونمون بود...

صبح جمعه بیشتر از ۸ نمیتونستی بخوابی...با صداش مگه میذاشت اما امروز...تا ۴ خواب بودم...۴ عصر....حس هیچ کاری هم نبود...هیــــــچ کاری....

هر کاری هم کردن از این حال و هوا بیام بیرون...نتونستن...تهدیدشون کردم...وای به حالتون اگه پرنده بخرین...

عطر وجودت از لباست خیلی وقته پریده...اما هنوز لباست رو جا لباسی اویزونه...و کسی حق نداره اونو جابه جا کنه....کاش مثه قبلنا یه نشونه بهم میدادن...

ارومم..خوبم...فقط کمی دلم گرفته بود...

 

اللهم صل علی محمد وال محمد وعجل فرجهم...

 

 

نوشته شده در جمعه 16 دی1390ساعت 20:22 توسط دیوونه مهربون| |
 

 

او:ما حق داریم عاشق بشیم...

من:خب؟!

او:به خودت فرصت بده...

من:بگذریم...

او:رو حرفام فکر کن...

من:باشه بهش میگم...(تیکه ی همیشگیه من)

 

 اوووووف...

 

سلام...

خوبم...ممنون از احوالپرسی هاتون...

راه من با گام های من شکل می گیرد.راه من تاویل قدم های من است،راهی متفاوت تا مقصدی متفاوت!تو هم اگر همراه و هم سودای منی بسم الله!(قاصدک های بی پر)

 دلم دریا میخواد...یا حداقل اهنگی که صدای مرغ دریایی و اب باشه....

 

 د.ر.ی.ا

 

 

نوشته شده در سه شنبه 13 دی1390ساعت 23:39 توسط دیوونه مهربون| |