اللّهُمَّ كُنْ لِوَلِيِّكَ الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ صَلَواتُكَ عَلَيْهِ وَعَلى آبائِهِ في هذِهِ السّاعَةِ وَفي كُلِّ ساعَةٍ وَلِيّاً وَحافِظاً وَقائِدا ‏وَناصِراً وَدَليلاً وَعَيْناً حَتّى تُسْكِنَهُ أَرْضَك َطَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فيها طَويلاً
دل خاکــــی

دل خاکــــی

گویند سنگ لعل شود در مقام صبر..... آری شود،ولیک به خون جگر شود

 

پنج شنبه عروسی ساوه دعوت بودیم...و جمعه هم برگشتیم...و حاصل این رفت و امد سرماخوردگی بنده بود...

الان دماغ سلطنتی مان...این هوووووا قرمز شده و با دستمال هی باند پیچیش میکنیم...(رو حساب خوش ترکیبی وبزرگی دماخ مان...سعیدخان این اسم و گذاشته رو دماخ های خاندان ما...دماخ سلطنتی...)باشد که رستگار شود...دارو هم نمیتوانیم بخوریم...مخصوصا داروهای کدیین دار...

فردا امیرعباس جشن الفبا داره و من موندم با این شکل و شمایل چطوری برم...

برای ناهید نوشت:::ربطش اینه کهبنده فرفری شدم....مطلب و گرفتی ناهید؟از بیانات مفید و قشنگتان متشکریم...

غرض از نوشتن این پست این بود که نیاز به کمپوت و اینا داریم...و درجه لوسی خون مان کمی پایین آمده...

این پست بعد از خوانده شدن منفجر میشود...

 

 

نوشته شده در شنبه 28 اردیبهشت1392ساعت 10:4 توسط دیوونه مهربون| |
 

سلام...

خوبین؟

امشب شب ارزوهاست...شبی که صدها فرشته به زمین میان...تا ارزوی من و شما رو به خدای قشنگمون برسونن...تو این شب عزیز به یاد همه باشین...به یاد امام زمان مون...خانواده هامون...دوستامون...مریض ها...گرفتارا...همه و همه...

حواسمون به ارزوهامون باشه...

به یادتون هستم...

به زن ها دروغ نگویید...مردمک چشمانتان گویای همه چیز است...عطر تن تان راز شمارا فاش خواهد کرد...

 

 

نوشته شده در پنجشنبه 26 اردیبهشت1392ساعت 11:0 توسط دیوونه مهربون| |
 

جمعه...ساعت دو و نیم ظهر...

صدای نیوز اسپیکر سیستم نشون دهنده ی اینا موبایل یکی مون داره زنگ میخوره...

سعید گوشی شماست؟نه...

میپرم و گوشی مو از رو اکواریوم برمیدارم..

.عکس خندونه مامانه...

جواب میدم...میگه مهمون نمیخواهین؟

من هول کردم...میگم کجایین مامان؟قم هستین؟میگن نه ساوه ییم...داریم با علی میاییم...خداحافظی میکنه...

 من با نهان در حال گفتگو بودم...بدو بدو خداحافظی کردم و رفتم به کارا برسم...

اول خورشتمو بار گذاشتم و به خونه رسیدیم...

علی ماشالله خیلی زود میرسه...سرعت میاد...گفتم چهار و نیم اینجان...

سعید و امیرعباس عزیزم...کمک کردن و خونه مرتب وتمیز شد...

چهار و بیست و پنج دقیقه رسیدن...

مامان....داداش بزرگه...زن داداش...فائزه و فاطمه...

بابا هم کسالت داشتن...فداش بشم...نیومده بودن...

داداش بزرگه میخواد بره کربلا...اومده بود خداحافظی...با اینکه هفته قبل ازم خداحافظی کرده بود...گفته بود بتونم بازم میام...و اینجوری شد که برای دیدن خواهر کوچیکه زحمت کشیده بودن و اومدن...

انشالله قسمت ما هم بشه....

بعد از شام و خوردن چای و میوه رفتن...

در کلا 6 ساعت پیش من بودن...دوست نداشتم لحظه یی رو از دست بدم...

این روزا بیشتر دلتنگ پدر و مادر میشم...

و اینگونه شد...

من و همسری و پسری...میزبان دومین مهمونای سال 92 بودیم...

 

پی نوشت...حلوا هارو قالب زدم...یه کمی هم تو بشقاب تزیین کردم...با چای بردم...همه ش خورده شد...به خودم نرسیدداداش بزرگه گفت...به این سن رسیدم دوبار حلوا خوردم...دیروز هم برا دومین بار بود...تایید کردن که خوبه...

 

 

نوشته شده در شنبه 21 اردیبهشت1392ساعت 12:39 توسط دیوونه مهربون| |
 

دیوونه موند و حوضش...

کلی حلوا درستیدم...در حجم بالا...این هوووووا...

اونوقت نمیدونم چرا اردش کمی...فقط کمی دون دون توش افتاد...

فکر کنم چون الک نکردم....

اونوقت اینقدر خوشمزه و خوشرنگ شده...

اما به خاطر همون دون دونا ندادم به همسایه ها...

از همین جا ...از همین پست اعلام میکنم...تا تمام شدن حلوا نهار و شام نمیدرستم(اونوقت احتمال خوردن شدنه خودم وجود دارد)

 

 بعد نوشت:به توصیه خاتون...حلوا ها رو پخش کردم...البته اندازشو نصف کردم(ظرفشو کوچیک کردم)که فقط مزه ی حلوا بمونه تو دهنشون...خاتــــــــون عزیز...ممنونم...

 

 

نوشته شده در پنجشنبه 19 اردیبهشت1392ساعت 18:39 توسط دیوونه مهربون| |
 

مهمون بودم...مهمون پسردایی هام...

اینا مثلا میخواستن برام میوه بیارن...مثه مت و پت رفتار میکردند...هی میخورن بهم...همش یه چی یادشون میرفت...

منم از خنده روده بر شده بودم...

و

اینگونه شد که از صدای خنده ی خودم از خواب پریدم...

 

نوشته شده در سه شنبه 17 اردیبهشت1392ساعت 10:17 توسط دیوونه مهربون| |
 

 

سلام...

اخ اخ شرمنده...من دو سه روزه درگیر خریدو عروسی و مهمونداری  شدم...نتونستم به هیچ کدوم از دوستام تبریک بگم...هم روز مادر و هم روز معلم...انشالله همین تبریک خشک و خالی رو از من قبول کنین...روزتون با تاخیر مبارک...

دیوونه ی مهربون عزیزم...و عمه خانوم(لقبی که نهان گذاشته)روز معلم بر شما مبارک...

خب چهارشنبه ما عروسی تهران دعوت بودیم...ساعت ۱۶:۱۵ از خونه در اومدیم...ساعت ۲۱:۴۰ تالار بودیم...کلا دو ساعت هم تو مراسم نبودیم...اما خب همه شگفت زده شدن...که ما بدون وسیله اون ساعت بیاییم و تازه شب هم بخواهیم برگردیم...تا رسیدیم خونه شد ساعت ۴ صبح...از سعید عزیز ممنون که همراهیم کرد...شاید به جرات بگم...تا حالا تنها عروسی بود که دوست داشتم برم...دخترعمو فابریک بودیم دیگه...خیلی خیلی مراسمشون خوب بود...مامان و خواهرا و زن داداشا همه بودن...فقط جای زهرا خالی بود...

روز پنج شنبه هم به تمیزکاری گذشت...همسایه بالایی هم مراسم دخترش بود که اونم رفتم...بعد هم مهمونای عزیزمون از تهران اومدن...همه چیز خوب و عالی برگزار شد...شب هم به پیشنهاد من رفتیم طرف باغ فین...من موندم...چه جوری اصلا این پیشنهاد و دادم که بریم بیرون...خوب بود...خوش گذشت هم به ما هم به مهمونهامون...(عمه و پسرعمه ی اقا سعید با خانوادشون)

امروز هم اصن نفهمیدم کی غروب شد...روزمون الکی پرت شد...

*ذوق زده نوشت...از پدر شوهر عزیزم ممنون که برای روز زن دوبار تماس گرفتن که با من صحبت کنن و تبریک بگن...صدای گرم و پر محبتشون هنوز تو گوشمه...ممنون باباعلی...

*از اینکه امروز با نهان حرف زدم کلی خوشحالم...اصن من روزایی که با نهان حرف میزنم...اروم ارومم...ممنون که هستیهمیشه ی همیشه راهنمام بوده...آرامش زندگیمو مدیونشم...

مواظب خودتون باشین...

 

 

 

نوشته شده در جمعه 13 اردیبهشت1392ساعت 20:23 توسط دیوونه مهربون| |
سلام...

 

جمعه نزدیک ساعت ۶ بیدار شدیم..تا اماده بشیم و حرکت کنیم شد...۷ صبح...و ساعت ۱۰ ساوه بودیم...

اول به خونه ی پدر من رفتیم...یه یک ساعتی بودیم...ابجی بهجت هم اومد اونجا و دیدمش...هدیه روز مادر و هم دادیم و خداحافظی کردیم...موقع خداحافظی وقتی صورت بابارو بوسیدم بغض کرد...الهی فدات بشم من...اولین بار ما اینجور میرفتیم ساوه...بعد خونه عمو وحید رفتیم(برادر سعید)خداروشـــــــــکر که حالشون خیلی بهتر شده بود..گفتن توقع نداشتیم بیایین...منم گفتم وظیفمونه...بالاخره سعید برادر بزرگ هست...یه هدیه ناقابل هم به عمو وحید دادیم بعد با عمو و خانومش رفتیم خونه ی پدر شوهر عزیز(باباعلی)...دو تا از عمه های اقا سعید هم برا نهار اونجا بودن...نهار هم به افتخار سعید درست شده بود...آش با سبزی کوهی(اشوتو)منم تو دلم میگفتم باید بگم مامان برام لوبیا پلو درست کنه...که اونم درست کرده بودن...دستشون درد نکنه...بعد از نهار و شستن ظرفها هدیه ی مادر سعید و هم دادیم و اومدیم...اونم ساعت چند؟ساعت ۱۵...سه ظهر...مامان من که باورش نمیشد ما اون موقع از ساوه در بیاییم...در کل فقط ۵ ساعت ساوه بودیم...

بعد هم اومدیم قم...رسیدیم من گفتم من بستنی میخوام....مثه این بچه کوچولوها...همسر هم برد ما رو بستنی فروشی ...جاتون خالی...بعد هم زیارت...

تو پاساژهای اطراف حرم میگشتیم...یه مغازه بود لباس مجلسی میفروخت....به همسر نشون دادم یکیشو...گفتم قشنگه ها....گفت اره خداییش...به شوخی گفتم تو که نمیخری برام...این شد که رفت تو مغازه...اقا از ما اصرار که بابا بی خیال...شوخی کردم...اگه نه هم میگفتم ناراحت میشد..منو چپوند تو اتاق پرورا به را هم لباس میاره من پرو کنم...منم خسته ...سردرد هم داشتم...خلاصه با حرف زذن بی خیال شد..از مغازه اومدیم بیرون...گفت خداییش قشنگ بودنا...گفت اره...بذار برا مراسم زهرا میاییم میخریم...اینو که گفتم برگشت تو مغازه و گفت لباس و بپیچن برامون...میگم مگه زوری هم میشه لباس خرید...میگه اینم کادوی روز زن...دست اقا سعید درد نکنه..سلیقه بیست...خلاصه رفتیم کیف و کفش هم خریدیم...با یه شلوار برا امیرعباس...شام هم خوردیم و برگشتیم...وقتی خونه رسیدیم نزدیک ۱۲ شب بود...

از اون موقع  که کتانی ورزشی خریدم...اصلا با هیچ کفش دیگه یی نمیتونم راه برم...دیروز هم میرفتیم اشتباه کردم اونارو نپوشیدم..طوری که تو قم گفتم برام دمپایی بخرین...با دمپایی راه افتادم...همسر میگه مثه عرب ها شدی...اکثر شون دمپایی پا داشتن...دوتا از خانوما هم عربی حرف زدن و منو با دست نشون دادن...بعد هم لبخند زنان رد شدن...

عروسی های زیادی در پیش داریم...اولی ش هفته اینده ...عروسی پسر عموم هست...تهران...امیدوارم بتونیم بریم...

اقا منصوری شرمنده...امانتی تون یادم رفت...

این بود سفر یه روزه ی ما به شهر مادری...مسافرت  یه روزه ی خوبی بود...

 

دوست عزیزی که این کامنت رو برام گذاشتی....چون هیچ ادرسی نذاشتی و کامنتت خصوصی بود مجبورم همینجا جواب بدم...

سلام
نمیدونم چی بگم اما بازم به معرفت دیونه های واقعی چون اونا واقعا دلاشون پاکه ومحبت میکنند
اما ادما ادعا میکنیم انسان هستیم اما واقعا کو محبت ؟؟؟؟؟؟
راستی تولدت مبارک
روز زن مبارک
روز مادر مبارک
شاید دیگر نباشم تا بتونم تبریک بگم
پس مبارکت باشه

یادت باشه همیشه با اسم خودت کامنت بذاری...چون گاهی اسم ها برای ادم خیلی چیزا رو زنده میکنه...من نه ادعای معرفت کردم...نه پاکی و نه محبت و نه.......بعضی چیزا از توان و چارچوبی که برا خودم درست کردم فراتره...پس ادامه دادن میشه اب در هاونگ کوبیدن...من تا اونجایی که بشه برا دوستام محبت و مهربونی دارم البته در حد خودم و خودشون...از تبریکت ممنون...هرچند مزه ی تلخی به خودش گرفته بود...شاید؟!تیکه اخر و سعی میکنم نخونده بگیرم...موفق باشی رفیق قدیمی...

 

در پناه خدا...

نوشته شده در شنبه 7 اردیبهشت1392ساعت 17:1 توسط دیوونه مهربون| |
ســـــــــلام...

خوبین؟

چه خبر مبر؟

من یه قولی به خودم دادم اگه روزی روزگاری احوالات دیوونه ییم گرفت...اینجا چیزی ننویسم تا دوستانمو بیش از این نگران نکنم...

هفته ی قبل قرار بود برا یه مهمونی بریم ساوه...که یه سری اتفاقات باعث شد که نریم...فقط و فقط اگر کمی کوتاه میومدیم همچین چیزی رخ نمیداد...اوه...گفتم رخ...کلمه رو داشته باشینولی انشالله...اگر خدا بخواد...فردا میریم ساوه...برا دیدن عمو وحید...کمی ناخوش احوال هستن...انشالله همه ی مریض ها به زودی زود لباس عافیت بپوشن...

من کماکان تو خونه به سر میبرم...و فکرای جدیدی رو تو ذهنم دارم پرورش میدم...که امیدوارم به واقعیت تبدیل بشن...

از گل های قشنگم بگم که هر روز غنچه میدن و من لذت میبرم...همسر از این گلدونهای پلاستکی مستطیلی گرفته و توش نشا گوجه کاشته...و با لهجه کاشونی میگه...گوبجه خواهیم خورد...باغچه رو هم سر و سامون داده...و من از زیبایی و صدالبته تمیزیشون عشق میکنم...

امروز من مست مست شدم...منتظرم فقط همسر بیاد که شام بخوریم...ظهر موقع نهار اومدم خورشت قرمه سبزی بار گذاشتم...و بوی قشنگش تو کل خونه پیچیده...گاهی از اینکه خونه بوی خوراکی های خوشمزه میگیره...لذت میبرم...این یعنی من هستم...من زن بودن خودمو دارم...و هنوزم با عشق برای عزیزانم اشپزی میکنم...(ولی قرمه سبزی که نهان اومده بود اینجارو فراموش نمیکنم...به قدری که خوشگل و خوش طعم بود)

اخ گرمم شد...چقدر از خودم تعریف کردم...

جدی نوشت:خطاب به همسر...سعید عزیز لطفا کتاب منو از دوستت جابر بگیر....دوساله کتابم دست ایشونه...و چون اون کتاب یک هدیه بوده برام خیلی خیلی ارزشمنده...به شما فقط ۳ روز وقت داده میشود...وگرنه هر چه دیدید...با چشمان خودتان دیدید

خیلی دوست دارم  نمایشگاه کتاب برم...و یه عالمه کتاب برا خودم بگیرم...اصن کتاب قشنگترین هدیه س...خیلی وقته هدیه نگرفتیماااانه بابا کی گفتم هدیه میخوام...

روز وروزگارتون خوش...

مواظب خوبی هاتون باشین...این روزا شیطان های کوچک زیاد شدن...

در پناه حق...

نوشته شده در چهارشنبه 4 اردیبهشت1392ساعت 21:31 توسط دیوونه مهربون| |