دل خاکــــی
گویند سنگ لعل شود در مقام صبر..... آری شود،ولیک به خون جگر شود
دلتنگی خوشه ی انگور سیاه است لگد کوبش کن لگد کوبش کن بگذار ساعتی سر بسته بماند مستت میکند اندوه شمس لنگرودی بازم دنبالم اومد...صبح...ظهر...شب...نباشه دلتنگش میشم...اما به کی بگم فعلا نمیخوامش؟؟؟!!!!!! سلاممممممممممممممم خوبین؟ وای...وای...قرار بود به درخواست لیلی 27 دی پست بذارم...اما مگه وقت شد؟ اول که نهان عزیزم بود...بعد زهراجان....بعد هم عمو وحید و خانومش بعد از قرنی اومده بودن خونمون که نمیشد بیام پای سیستم... چند روزی که نهان اینجا بود...گفتیم و خندیدیم وگشتیم... زهرا هم که اینجا بود...کلی سر به سرم میذاشت...چند بار بهم گفت دیوونه!!! خب لیلی سا خواسته بود از بچگی هام...بنویسم....اول بگم که مه رو جان...ممنون که این مدت همراهم بودی....و پا به پای وبم اومدی... راستش من تو بچگی...فوق العاده شیطون بودم...طوری که زمان و زمین و به گریه مینداختم... بازی هامون میشد خاله بازی و لی لی...یه قل و دوقل...و اسم بازی...اگه دختر خوبی بودیم...و اذیت نمیکردیم.... یه روزایی که میدونستیم مامان بیرونه و دیر میاد...میرفتیم دخترای همسایه رو صدا میزدیم و وسطی بازی میکردیم.. چقدر بازی ها پاک و بی الایش بود.... یه سوپری بود نزدیک خونمون....از بس من میرفتم...مغازه...آمار همه جنس هاشو داشتم... مامانه که همیشه از شیطنت های من ذله میشد...به داداش ابی شکایت میکرد...ایشون هم نامردی نمیکرد و تنبیه میکرد...تنبیه مون این بود که تو تابستون..تو افتاب ظهر...پابرهنه تو حیاط بایستیم... خونه ما سر نبشه...بین دو تا چهار راه میشه....قدیما...اشپزخونه یه طرف حیاط بود و اتاق ها یه طرف...من وقتی این راه و میرفتم و میومدم....همیشه سوت میزدم...که بابا همیشه تذکر میداد...که صدات میره بیرون....یا همیشه در حال خوندن بودم...هرچند من سوت خودمو میزدم... لیلی سا ...کافیه عزیز؟!!!! قبلنا تو وبم از خودم نوشته بودم...دوست داشتین بخونین...اینجا کلیک کنید... بعد از چند وقت با بانوی فروردین اس ام اسی صحبت کردیم...اس ام اس هاشونم مثه نظرهاشون گرم و دلنشینه...برای بانوی خوبمم دعا کنین که انشالله به زودی سلامتیشو به دست بیاره... تولد بهمن ماهی های عزیز...مبــــــــارک... عزیز رقیه... ریز و درشت...خرد و کلان...چاق و لاغر...دراز و کوتاه... دوستتوووووووووووووووووون دارم... دوباره نوشتم...برای یکی از دوستای وبلاگیم دعا کنین...پارمین عزیز امیدارم هر چه زودتر سلامتیتو بدسا بیاری.... پلکلان محبت تا آسمـــان برپاست...
اللهم صل علی محمد و ال محمد و عجل فرجهم....اللهم کل الولیک الفرج....اللهم صل علی محمد و ال محمد و عجل فرجهم... سلام... خوبین؟؟؟ فکر کنین...یه ساعته دارم مینویسم...بعد یهوویی پای نهان بخوره به کیس و همش بپره... الانم اینجا نشسته داره قره قوروت میخوره.... اول اینجا رو بخونین!!!کلیک کنید سال قبل تو این فکر بودم که میزبانش باشم...و امسال شب تولدش میزبان وجود نازنینش هستم.... مهربون نازنینم...تولدت مبارک... امشب کنارهم...کنار شمع های رنگی کوچیک...کنار سعید و امیرعباسم...چشماتو بستی و ارزو کردی...امیدوارم ارزوهات رنگ حقیقت به خودشون بگیرن... کلی حرف داشتما....پاشو زد به کیس خاموش شد...همش پرید....پرو پروو برگشته میگه... فردا شب من و نهان هستیم...۲۳ شب به بعد...اگه دوست داشتین و وقت کردین ...خوشحال میشیم دور هم باشیم...بهونه ای بشه برا شب نشینی...بله دیگه...دعوت کردم ازتون.. دو روز تو گوشی مرخصی زدم.. اگه چیزی یادم اومد....بازم میام مینویسم... در پناه خدای خوبم... بیب بیب هووووووووووووووورا نهـــــــــــــــــان اومد.... زنگ زدم بهش...میخنده...میگه هنوز باورم نمیشه دارم میام... تو راهه...صبح کنارمه... اخ جووون...بازم بغلش میکنم و میبوسمش... اقا منصوری زهرا هفته ابنده میاد...مهمون اصل کاری...صبح اینجاست انشالله.... دکتر شریعتی توصیه میکنه...با این سه تا حتما رفیق بشین...آسمان شب....اتش زمستان...دریا..
خوبین؟؟؟؟؟؟؟؟ ببقشین با پست قبل ناراحتتون کردم... بعضی از دوستان هم با نظرات خصوصی شرمندم کردن... وقتی یه حسی داری و نمیتونی به طرفت بگی چه کاری میکنی؟؟؟تو دفترم شروع کردم به نوشتن....نامه هایی که هیچ وقت نخواهی خواند...مخاطبش هم هر کسی میتونه باشه...مثلا اهل بیت ...ماه...زهرا...یا حتی همین اقا منصوری و دیوونه و خورشید.... بهش میگم عزیز زندگی من کیه؟!میخنده میگه من.... دوباره مثه چندماه پیش شدم...عجیب میزنم تو پر و بال... مهمونم داره میاد....بیب بیب هووووورا... زهرا داره لحظه شماری میکنه....امتحانش تموم بشه...بیاد اینجا...میگه...من بیام...باید خونه بمونم تا از سرکار بیایی؟میگم بله... خدایا نیرو و صبر بده...تا شنوه ی خوبی براش باشم... ممنونم که کنارم هستین...ممنونم که با حرفاتون با نگاهتون...دید منو نسبت به مشکلات وسیع میکنید...خدایا ازت خالصانه ممنووووووووووووووونم که دوستای خوبی سر راهم قرار دادی... همیشه تو سجده بعد نمازم میگفتم...خدا یا منو ببخش...دیروز گفتم خدایا...ممنونم که منو بخشیدی...خیلی بی اختیار اینو گفتم و عجیب به دلم نشست... خانومه پرستاره...میگه چقدر این همراه های ادمایی که از روستا میان...........هستن(شرمنده .من نگفتما)گفتم همه جا همه جور ادم پیدا میشه...ربطه هم به روستایی و شهری نداره...برگشته میگه از وقتی فلانی رئیس ج م ه و ر شده...اینجوری شدن...مردم روستا میخوان ادمو بخورن....من موندم به این فرد تحصیل کرده چی بگممممممم؟!!!!!!!!!! زمزمه وار نوشتم....کاش میشد یه قراری بذاریم این طرفا...دوستای وبلاگی دور هم جمع میشدیم... دوستتون دارم...مواظب دل هاتون باشین... دیوونه مهربون...رفتی زن سماق فروش شدی؟! پست دی ماه ۸۹ و خوندم....دیوونه همون دیوونه س...فقط نمیتونه باز بنویسه...چه حرفا میزدم قدیما... س ل ا م . . . مرغ عشق مون مُــــــرد... یادگاری محمدعلی م بود... صبح جمعه بیشتر از ۸ نمیتونستی بخوابی...با صداش مگه میذاشت اما امروز...تا ۴ خواب بودم...۴ عصر.... هر کاری هم کردن از این حال و هوا بیام بیرون...نتونستن... عطر وجودت از لباست خیلی وقته پریده...اما هنوز لباست رو جا لباسی اویزونه...و کسی حق نداره اونو جابه جا کنه....کاش مثه قبلنا یه نشونه بهم میدادن... ارومم..خوبم...فقط کمی دلم گرفته بود... او:ما حق داریم عاشق بشیم... من:خب؟! او:به خودت فرصت بده... من:بگذریم... او:رو حرفام فکر کن... من: اوووووف... سلام... خوبم...ممنون از احوالپرسی هاتون... راه من با گام های من شکل می گیرد.راه من تاویل قدم های من است،راهی متفاوت تا مقصدی متفاوت!تو هم اگر همراه و هم سودای منی بسم الله!(قاصدک های بی پر) دلم دریا میخواد...یا حداقل اهنگی که صدای مرغ دریایی و اب باشه.... ![]()
![]()
خیلی خیلی خیلی خوش گذشت...
چقدر سر خوابیدن میخندیدم...حضورش تو روحیه هممون تاثبر مثبت داشت...
دختر همسایه بالایی اومده...نهان تو اتاق خواب بود...به هوای امیرعباس اومد تو اتاق...تو تاریکی نهان و دیده...اومده یواشکی به من میگه دوستت خوشگله ها...یادم رفت اسپند دود کنم...ساعت 2 شب اهل بیت یادش افتاده بود....بلند شده بود اسپند دود کرده بود...بساطی داشتیما....![]()
چپ چپ نگاهش کردم...
میگه عالم و ادم بهت میگن دیوونه هیچی نیستا....
من میگم چپ نگاه میکنی...
چاقو دستم بود...گفتم تیزی رو ببین دستم...
صورتتو خط خطی میکنما...
اینقدر سر این خندید...
که صدای اهل بیت و امیر در اومد....میگه چشمات در عین مهربونی...چقدر خشنه...ادم ازش میترسه...
(همکارمم چند بار که خشن نگاش کردم...میگه تو رو خدا به من اونجوری نگاه نکنین...)
مواظب خودتون باشین دیگه خلاصه...![]()
![]()
البته من که یادم نمیاد...![]()
فاطمه...ابجی بزرگه برا عروسک هامون لحاف و تشک و متکا درست میکرد...امان از روزی که اینا زمین می موند...یا گم میشد...
باید کلی اصرار میکردیم تا برامون دوباره درست کنه...لی لی هم همیشه تو کوچه بازی میکردیم...که ساعت خودشو داشت...نمیذاشتن زیاد تو کوچه باشیم....![]()
![]()
![]()
خبر به داداش ابی رسید...(دوست صمیمی داداشی بود)و رفتن منو قدغن کرده بود...اما من جیم میزدم و میرفتم باز...![]()
منم که پوست کلفت....مگه میومدم خونه...مثه سیب زمینی تو روغن بالا و پایین میپریدم...
تا بالاخره مامان دلش راضی نمیشد و باز وساطتت میکرد...(داداش ابی از من و زهرا همیشه حلالیت میخواد...میخوام بهش بگم...اگه خودت یه ساعت تو افتاب تیرماه وایستی میبخشمت...(شوخی بود))![]()
وقتی هم بابا یه چی میگفت...میگفتم صدا از کوچه س...
من نبودم....فداش بشم الهی....![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
مریم...
مـــــــه رو...
فاطمه...
علی(داداش نهان)![]()
![]()
![]()
![]()
من به این شیطون که هنوز به دنیا نیومده چی بگم؟؟؟!!!
تازه میخنده میگه...خاطره شد...و حتما خیر بوده...توجیه و لذت ببرین..
.
اینجوری از مهمون هاتون پذیرایی کنین...![]()
![]()
پس قبول کنین...به هرچی فکر کنیم اتفاق میوفته...اینم نمونه ش...![]()
![]()
![]()
![]()
حالا هی غر بزن...هی بگو....
الان من اینکارو کرده بودم...منو کشتونده بوداااااا....
شرمنده نازنینم...این جشن بازم اونی نبود که من میخواستم...![]()
![]()
مامان دعوتمون کرده...اصرار که بیایید ساوه...فداش بشم طوری میگفت بیایید که انگار دو در خونمون فاصله داره...![]()
![]()
![]()
![]()
من فدای تو بشم که صدای گرمت مثه ابِ رو اتیش...خستگیم در رفت...![]()
![]()
![]()
![]()
حدس تون غلط بود...![]()
مثه پست های قبل اگه نمینوشتم اروم نمیشدم...نوشتم تا از ذهنم بگذره...هرچند...همیشه تو ذهنمه...![]()
بعد با یه قهقهه میگه میدونی شترمرغ زندگی من کیه؟؟؟
میگم کیه؟!با حالت کش دار میگه...شمایی دیگه...
اخه من به این چی بگم؟؟؟
من کجا شبیه شتر مرغم؟!شما که عکس منو دیدی قضاوت کن...![]()
![]()
![]()
![]()
میگه نمیشه بیام سرکارت؟گفتم نه....اونجوری همکارم تا عصر شوهرت میده...
خاله زنکه شدید...
خداجون شرمنده..![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
بابا نقده رو ول کن بیا دیگه...دلمون برات تنگ شد...![]()
کلی نظرات و خوندم و خندیدم و دلتنگ شدم...بانوی مهربونم...بوی بارون عزیزم....اقا خلیل و ردپا...جاتون خالیه...![]()
![]()
چهارسال مهمون خونمون بود...![]()
حس هیچ کاری هم نبود...هیــــــچ کاری....
تهدیدشون کردم...وای به حالتون اگه پرنده بخرین...![]()
![]()
باشه بهش میگم...(تیکه ی همیشگیه من
)![]()
![]()
![]()


